العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
18
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
معتقد بامامت محمد بن حنفيه بود نقل مىكند كه گفت سالى به حج رفتم در اين مسافرت روزى بملاقات امامم نائل آمدم تمام آن روز را در خدمتش بودم جوانى نورس از مقابل او رد شد سلام كرد محمد بن حنفيه از جاى حركت كرد پيشانى او را بوسيد و با كمال تواضع و كوچكى پيوسته او را خطاب به آقاى من مينمود ، جوان رفت ، محمد بجاى خود برگشت . گفتم بر چنين پيش آمدى چگونه ميتوان صبر كرد ! پرسيد چه چيز ؟ گفتم ما معتقديم كه تو امامى و پيروى از تو واجب است از جاى حركت ميكنى و اين جوان را چنان احترام ميكنى و به او آقاى من ميگوئى ، گفت صحيح است او به خدا سوگند امام من است پرسيدم كيست ؟ گفت پسر برادرم على بن الحسين است ، من با او در مورد امامت اختلاف كرديم او گفت راضى هستى حجر الاسود حاكم بين من و تو باشد گفتم چگونه ميتوان حكومت بسنگى بيروح برد ؟ فرمود امامى كه با او سنگ سخن نگويد امام نيست از سخن او خجالت كشيدم گفتم بحكومت حجر الاسود راضيم رفتيم كنار آن سنگ هر دو نماز خوانديم او پيش رفته گفت اى سنگ ترا به حق كسى كه عهد نامه بندگان را در نزد تو نهاده تا گواه بر انجام آن پيمان باشى بگو ببينم كدام يك از ما دو نفر امام هستيم ؟ سنگ بسخن در آمده گفت محمد ! در مقابل پسر برادرت تسليم باش او شايسته مقام امامت است و امام بر تو است از محل خود حركتى كرد بطورى كه خيال كردم خواهد افتاد ، به امامت او اعتراف نمودم و اطاعت او را واجب شمردم . ابو بحير گفت از آن ساعت معتقد بامامت حضرت زين العابدين شدم و مذهب كيسانى را رها كردم . در بصائر مينويسد عبد الله بن عطاء تميمى گفت روزى در مسجد خدمت على ابن الحسين بودم عمر بن عبد العزيز رد شد نعلينى به پا داشت كه بندهايش نقرهاى بود ، جوانى زيبا و خوش قد و قامت بود ، على بن الحسين نگاهى به او نموده فرمود اين اسرافگر را ملاحظه ميكنى